*مسئله فقط امنیت نیست؛ مسئله این است که مردم چه برداشتی از آینده دارند.*
هادی وکیلزاده فعال سیاسی و اجتماعی
در مقاطع مختلف، هر وقت کشور با یک بحران جدی روبهرو شده، اولین واکنش طبیعی این بوده که از حفظ ثبات و امنیت صحبت کنیم. این واکنش قابل فهم است. کشوری با مختصات ایران نمیتواند نسبت به امنیت خود بیتفاوت باشد. اما یک مسئله وجود دارد که به نظرم کمتر به آن توجه میکنیم: امنیتی که جامعه نسبت به آن احساس اطمینان نداشته باشد، چقدر میتواند دوام بیاورد؟ ممکن است آمار ناامنی پایین باشد، مرزها کنترل شده باشند و شهرها آرام باشند، اما در همان حال بخش قابل توجهی از مردم نسبت به آینده خود نگران باشند. این نگرانی را نمیشود صرفاً با شاخصهای رسمی اندازه گرفت. برای یک جوان، امنیت شاید این باشد که بداند بعد از چند سال تحصیل، امکان پیدا کردن کار دارد. برای یک خانواده، اینکه بتواند برای سال بعدش برنامهریزی کند. برای یک صاحب کسبوکار، اینکه بداند قوانین فردا چه خواهد بود. برای یک استاد دانشگاه یا متخصص، اینکه احساس کند اگر نظر کارشناسی میدهد، قرار نیست به خاطر آن از دایره تصمیمگیری بیرون گذاشته شود. اینها شاید در ادبیات رسمی، تعریف امنیت نباشند، اما در زندگی واقعی مردم هستند. به همین دلیل معتقدم اگر درباره امنیت ملی صحبت میکنیم، باید کمی از تعریفهای محدود فاصله بگیریم. امنیت ملی فقط مسئله مرز و تهدید خارجی نیست. وقتی اعتماد مردم به آینده کاهش پیدا میکند، وقتی نیروی متخصص ترجیح میدهد زندگیاش را در جای دیگری ادامه دهد یا وقتی جوان احساس میکند هیچ نقشی در ساختن آینده خود ندارد، بخشی از سرمایه امنیتی کشور در حال فرسایش است.
من حفظ ایران و انسجام ملی را بالاتر از اختلافات سیاسی میدانم. اما حفظ انسجام را نباید با یکسانسازی اشتباه گرفت. جامعهای که در آن همه یک حرف میزنند، الزاماً جامعه منسجمی نیست. ممکن است فقط جامعهای باشد که بخشی از مردمش دیگر حرف نمیزنند. این موضوع درباره نقد سیاسی هم صدق میکند. نقد اگر در چارچوب قانون باشد، تهدید نیست. ممکن است یک نقد نادرست باشد، ممکن است اغراقآمیز باشد و حتی ممکن است از نظر سیاسی با آن موافق نباشیم، اما پاسخ به نقد، حذف آن نیست. هیچ مدیری از شنیدن انتقاد لذت نمیبرد، ولی اگر قرار باشد فقط حرفهایی را بشنویم که تصمیمهای قبلی ما را تأیید میکنند، دیگر تصمیمگیری نیست؛ تأیید گرفتن است. این مسئله در اداره کشور اهمیت زیادی دارد. تصمیمگیرنده باید بتواند اطلاعاتی را دریافت کند که گاهی برخلاف تصور خودش است. رسانه، دانشگاه، حزب، کارشناس و حتی مخالف سیاسی در همین نقطه معنا پیدا میکنند. اگر همه این صداها به حاشیه بروند، ممکن است تصمیمگیرنده همچنان احساس کند اوضاع را میشناسد، در حالی که فاصلهاش با جامعه روزبهروز بیشتر شده است. به نظرم بخشی از مسئله امروز ما همین فاصله است. وقتی درباره دانشگاه حرف میزنیم، مثلاً نباید فقط از تعداد مقالات یا رتبه دانشگاهها صحبت کنیم. سؤال مهمتر این است که دانش تولیدشده در دانشگاه چقدر در حل مسائل واقعی کشور استفاده میشود. چرا متخصص حملونقل نباید درباره سیاست حملونقل نظر بدهد؟ چرا متخصص انرژی نباید در تصمیمگیریهای انرژی نقش داشته باشد؟ چرا دانشگاه باید در بسیاری از مسائل مهم کشور در بیرون از اتاق تصمیمگیری بایستد؟ از طرف دیگر، دانشگاه هم باید تحمل شنیدن نظر متفاوت را داشته باشد. دانشجو اگر قرار است فردا مدیر، استاد، مهندس یا سیاستگذار باشد، باید امروز یاد بگیرد که اختلاف نظر بخشی از زندگی حرفهای و اجتماعی است. شاید مهاجرت نخبگان را هم باید از همین زاویه نگاه کرد. همه کسانی که مهاجرت میکنند صرفاً به خاطر حقوق بیشتر نمیروند. بخشی از آنها دنبال محیطی هستند که احساس کنند تواناییشان دیده میشود و امکان رشد دارند. آدم متخصص، فقط دنبال درآمد نیست؛ دنبال اثرگذاری هم هست. وقتی این احساس از بین برود، فاصله گرفتن از کشور کمکم اتفاق میافتد. جوانان نیز بیش از هر چیز به یک افق نیاز دارند. نمیتوان از جوانی که هیچ تصویر روشنی از شغل، مسکن و زندگی آیندهاش ندارد، فقط خواست امیدوار باشد. امید را نمیشود توصیه کرد. باید شرایطش را ساخت. در مورد زنان هم همین است. استفاده از ظرفیت زنان در اقتصاد، مدیریت، دانشگاه و فعالیت اجتماعی، صرفاً یک موضوع سیاسی نیست. کشوری که با محدودیت منابع و مشکلات توسعهای روبهروست، نمیتواند از بخشی از توان انسانی خود صرفنظر کند. اما اگر بخواهیم درباره همه اینها حرف بزنیم، دوباره به اقتصاد میرسیم.
اقتصاد بیش از هر چیز از بیثباتی ضربه میخورد. سرمایهگذار قبل از هر چیز میخواهد بداند فردا چه اتفاقی میافتد. کارآفرین میخواهد بتواند برنامه سه ساله بنویسد و مطمئن باشد قواعد بازی در این فاصله عوض نمیشود. فساد هم فقط مسئله پول نیست. وقتی مردم احساس کنند برای بعضیها راههای دیگری وجود دارد، حتی اگر شخصاً با فساد مواجه نشده باشند، اعتمادشان آسیب میبیند.مبارزه با فساد زمانی جدی است که جناح و موقعیت نشناسد. اگر فساد نزدیکان خودمان را نبینیم و فساد رقیب را بزرگ کنیم، در واقع با فساد مبارزه نکردهایم؛ از فساد استفاده سیاسی کردهایم. شاید همین جاست که جریانهای سیاسی هم باید کمی با خودشان صادقتر باشند. اصلاحطلبان نمیتوانند از جامعه و حاکمیت مطالبه پاسخگویی کنند، اما وقتی نوبت به عملکرد خودشان میرسد، همه چیز را به شرایط بیرونی نسبت دهند.بخشی از جامعه از اصلاحطلبان هم ناراضی است. این نارضایتی را باید شنید، نه اینکه برایش توضیح آماده کرد. به نظرم *اصلاحات اگر قرار است دوباره برای جامعه جذاب باشد، باید بیشتر از گذشته به مسائل ملموس زندگی مردم نزدیک شود*. مردم درباره شغل و مسکن و درآمد و آینده فرزندانشان سؤال دارند. پاسخ به این سؤالها اتفاقاً سیاسیترین کاری است که یک جریان سیاسی میتواند انجام دهد.در کنار اینها، چیزی وجود دارد که به نظرم هنوز ظرفیت زیادی برای نزدیک کردن جامعه به یکدیگر دارد: ایران. نه ایران به عنوان یک شعار سیاسی؛ ایران به عنوان یک تجربه مشترک. ممکن است درباره حکومت، اقتصاد، فرهنگ، سیاست خارجی یا حتی تعریف آزادی با هم اختلاف داشته باشیم. اما تاریخ و سرزمینی داریم که همه این اختلافات درون آن اتفاق میافتد. تأکید بر هویت ایرانی هم به معنای بریدن از جهان نیست. ایران اگر بخواهد توسعه پیدا کند، ناچار است با جهان ارتباط داشته باشد. اقتصاد، علم، فناوری و تجارت امروز بدون ارتباط بینالمللی پیش نمیروند. سیاست خارجی هم باید در نهایت به منافع ایران برگردد. تعامل با جهان اگر از موضع منافع ملی باشد، ضعف نیست. همانطور که انزوا به خودی خود نشانه استقلال نیست. من فکر نمیکنم راهحل مشکلات ایران یک تصمیم بزرگ و ناگهانی باشد. مسائل ما به اندازهای در هم تنیده شدهاند که چنین راهحلی وجود ندارد.اما یک نقطه شروع وجود دارد: اینکه *تصمیمگیرنده بداند جامعه چه فکر میکند.* اینکه نقد را قبل از قضاوت درباره نیت منتقد بشنویم. اینکه دانشگاه را فقط برای تأیید تصمیمات خود نخواهیم. اینکه *حزب را فقط در آستانه انتخابات به رسمیت نشناسیم*. و اینکه وقتی یک سیاست نتیجه نمیدهد، شجاعت اصلاحش را داشته باشیم. اینها شاید در ظاهر اقدامات بزرگی نباشند، اما اتفاقاً اعتماد از همین رفتارهای کوچک ساخته میشود. من درباره آینده ایران خوشبین یا بدبین نیستم. فکر میکنم هنوز فرصت داریم، اما فرصت نامحدود نیست. هرچه سرمایه اجتماعی بیشتر فرسوده شود، هزینه اصلاح هم بیشتر خواهد شد. ایران هنوز ظرفیتهای زیادی دارد. مهمترینش هم نیروی انسانی آن است. اما این نیرو زمانی میتواند کشور را جلو ببرد که احساس کند دیده میشود، امکان اثرگذاری دارد و آیندهاش فقط به شانس و رابطه وابسته نیست. در نهایت، شاید مسئله اصلی همین باشد. ما برای حفظ ایران به انسجام نیاز داریم، اما انسجام را نباید از مسیر حذف تفاوتها دنبال کنیم.
*باید بتوانیم متفاوت باشیم و همچنان بر سر ایران با هم بایستیم.*